روزهای تنهایی من

 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 

    


+ نوشته شده در ۱۳٩٩/٥/۱٩ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

ماجرای پیمان خواستگار سمج

از اتاق بیرون اومدیم وبعد از نیم ساعت خانواده پیمان رفتن خونشون مامان گفت:پارمیس به پیمان چی گفتی خیلی ناراحت بود .

هیچی مامان گفتم قصد ازدواج ندارم مخصوصا با تو

مامان:اون پسر خوبیه شغل خوبی داره تازه وضع مالیش هم عالیه پارمیس این موقعیت خوبیه چرا لجبازی میکنی تو با پیمان خوشبخت میشی و به همه چیز میرسی تازه اون عاشقته و حاضره زندگیش رو به پات بریزه .

ولی من هیچ علاقه ای به پیمان ندارم شما هم دیگه در این مورد با من صحبت نکن

مادر رو به پدر کرد و گفت :تو یه چیزی بگو حرف منو که قبول نداره بابا گفت :من چی بگم پارمیس بچه نیست خودش خوب و بد رو تشخیص میده اما فقط اینو بگم بابا خوب فکرات رو بکن مادرت راست میگه پیمان از هر نظر مورد تایید ماست ولی در آخر توئی که باید تصمیم بگیری

داشتم دیونه میشدم همینطوری نمیتونستم میثم رو تو خانوادم محبوب کنم حالا که سرو کله پیمان پیدا شد کارم سخت تر شده

به میثم زنگ زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم اون طفلک هم حالش گرفته شد و می گفت :پارمیس نکنه به خاطر پول پیمان رو به من ترجیح بدی اگه این کار رو بکنی خودم رو میکشم گفتم :میثم دیونه شدی من اگر میخواستم این کار رو بکنم 5 سال پبش که اومد خواستگاری جواب مثبت میدادم من اصلا اونو دوست ندارم و پولش برام هیچ ارزشی نداره من عاشق تو و اون خنده های نازتم پس سعی کن همیشه بخندی تا منو بیشتر مجنون خودت کنی .

میثم گفت :جدی میگی خوب خندیدن که کاری نداره از الان تا لحظه مرگم فقط میخندم خنده خوبه عزیزم...................

فکر میکردم با جواب ردی که به پیمان دادم میره ودیگه پیداش نمیشه ولی زهی خیال باطل هر روز به بهانه دیدن مامان و چک کردن وضعیت قلبش میومد خونمون و همش خود شیرینی میکرد مامانم که دوسش داشت با این کارش بیشتر بهش وابسته شده بود و همش میگفت با ازدواج شما دوتا من خیالم راحت میشه که همیشه یه دکتر در کنارم هست و مواظب منه هر چی من کم محلی و دوری میکردم اون بیشتر میومد سمتم دیگه نمیدونستم چی کار کنم این موضوع رو به میثم نگفتم چون میدونستم خیلی ناراحت میشه هر وقت پیمان به خونمون میومد من میرفتم تو اتاق و بیرون نمیومدم اما اینقدر پرو بود که خودش در میزد و میومد تو همشم مسخره بازی در می آورد تا خودشو تو دلم جا کنه اما من محلش نمیدادم با پروئی میگفت :من اونقدر دورت میچرخم تا سرت گیج بره و بی افتی اونوقت خودم بغلت میکنم و تو مال من میشی اه دیگه حالم داشت بهم میخورد اینقدر که چرت و پرت شنیده بودم عید امسال بابا و مامان با دائی مامان قرار گذاشتن تا ما بریم ویلای اونا تو کیش کلافه بودم چون میدونستم پیمان به باباش گفته تا خانواده ما رو دعوت کنه به مامان  ایناگفتم شما برین من دوست ندارم بیام اما اونا قبول نکردن و گفتن بدون تو به ما خوش نمیگذره تو نیای ما هم نمیریم اونوقت جلوی دائی بد میشه خوب راست میگفتن دائی مامان مرد محترم و با شعوریه من از بچگی دوسش داشتم چون خیلی با محبته مجبور شدم قبول کنم و برم

پیمان که کلی ذوق کرده بود دائم دور ما میچرخید و خود شیرینی میکرد بعد از 3 روز که اونجا بودیم از کارای پیمان کلافه و عصبی شده بودم از خونه زدم بیرون و رفتم لب ساحل تا تنها باشم ده دقیقه نگذشته بود که دیدم یکی از پشت بغلم کرد برگشتم سمتش پیمان بود از عصبانیت نزدیک بود بزنم تو گوشش اما خودم رو کنترل کردم فقط از تو بغلش اومدم بیرون و گفتم :معلوم هست چی کار میکنی پیمان ؟خجالت بکش گفت :چی کار کنم از عشقت دارم دیونه میشم و هر کار میکنم تو نمیبینی الان تو بهترین شرایط هستیم لب ساحل جون میده واسه عشق بازی پارمیس تو رو خدا دست بردار تا کی میخوای ناز کنی بابا تو نازم نکنی من واسط میمیرم بیا و کاری کن تو این چند روز از با هم بودن  لذت ببریم و حسابی خوش بگذرونیم ..

اینقدر حرف زد که سرم داشت میترکید البته دلم براش میسوخت چون واقعا دوستم داشت اگر به خاطر حرف مامان سکوت نکرده بودم و همون روز اول بهش گفته بودم عاشق کس دیگه ای هستم این طفلک هم میرفت سوی زندگیه خودش یه دفعه تصمیم گرفتم همه چیز رو بگم و خودم و اونو راحت کنم کنار ساحل نشستم و همه ماجرا رو براش تعریف کردم آخه اون میثم رو میشناخت دلم خیلی براش سوخت چون وقتی فهمید اشک مثل سیل رو صورتش جاری شد و گفت :پارمیس چرا الان داری میگی چرا وقتی ازت پرسیدم کس دیگه ای رو دوست داری بهم نگفتی تا هم تو رو اذیت نکنم و هم خودم بیشتر دلبسته و عاشق نشم تو منو داغون کردی من دیگه بعد از این نمیتونم عاشق کسی بشم 

گفتم :پیمان مامانم قسمم داد بهت نگم تو که دکترشی میدونی چه وضعی داره منم خواستم ناراحتش نکنم وگرنه خودم هم عذاب می کشیدم وقتی تو با من اینطوری رفتار میکردی الانم ازت خواهش میکنم چیزی به مامان نگی چون اون تو رو خیلی دوست داره و اگه بفهمه من بهت گفتم حالش بد میشه کمی تو خودش رفت و فکر کرد بعد گفت:باشه به خاطر مریضی مادرت کوتاه میام الانم میرم وسائلم رو جمع کنم و برگردم تهران چون دیگه نمیتونم اینجا باشم ولی نشون ندم که چقدر ناراحتم

وقتی رفتیم تو ویلا ساکش رو جمع کرد و به همه گفت از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن حال یکی از مریض هام خیلی بده من با ید زود برم تهران و رفت از اون به بعد راهت شدم و با آرامش روزها رو سپری کردم .از اون به بعد دیگه پیمان رو ندیدم چون  اون به خونه مانمی اومد منم خونه اونا نرفتم کلا پیمان تو هیچ مهمونی خانوادگی حضور نداشت.

تابستان مامان رفته بود خونه دائیش وقتی برگشت زد زیر گریه و گفت:پیمان داره ازدواج می کنه گفتم مامان چرا گریه میکنی باید خوشحال باشی گفت:آخه من پیمان رو دوست داشتم و دلم میخواست تو راضی میشدی و اون دامادم میشد

گفتم حالا عروس کیه مامان گفت:نمیدونم غریبه هست زندائی گفت یه روز پیمان اومده و گفته مامان برام زن بگیرید اونا هم تو همسایگیشون یکی رو میشناختن رفتن خواستگاری و دو طرف همدیگرو پسندیدن و همه چیز جور شده و ماه دیگه عروسیشونه......

یک ماه به سرعت گذشت مونده بودم به این عروسی برم یا نه که آخر سر تصمیم گرفتم برم چون اگه نمیرفتم ضعف خودمو نشون داده بودم تازه با رفتنم پیمان میفهمید که از ازدواجش خوشحال شدم باورتون نمیشه چه عروسیه رویایی بود تو یه باغ خیلی بزگ که سرو ته اون مشخص نبود از دم در که میخواستیم وارد بشیم تو سه مرحله نگهبان گذاشته بودن تا رسیدیم به قسمتی که مهمونا نشسته بودن عروسی خیلی شور و هیجان داشت همه وسط میرقصیدن و عروس و داماد رو دوره کرده بودن پیمان همش زیر چشمی منو نگاه میکرد بعد از چند ماه که همدیگرو ندیده بودیم فکر میکردم تونسته با خودش کنار بیاد ومنو فراموش کنه اما مثل اینکه اینطور نبود حس کردم از روی اجبار و لجبازی ازدواج کرده تو این فکرها بودم که دائی مامانم اومد سمت من و گفت :پارمیس جان دائی نمیخوای برقصی درسته که عروسم نشدی ولی من هنوز مثل بچگیت دوست دارم پاشو بیا با خودم برقص من به خاطر اینکه روش رو زمین نزنم بلند شدم و باهاش رقصیدم اما بنده خدا  وسط های آهنگ کم آورد وخسته شد و گفت :من دیگه نمیتونم ادامه بدم ولی تو جوانی برقص دائی جون امشب همه باید شاد باشن عروسیه پسر یکی یدونه ی منه گفتم باشه دائی جون و به رقصیدن ادامه دادم آهنگ بعدی که شروع شد عروس و داماد از هم جدا شدند عروس رفته بود با دوستاش میرقصید اونا دورش کرده بودن و با هیجان زیاد میرقصیدن ..

پیمان اومد سمتم تا با من برقصه من زود خودمو جمع و جور کردم که برم بشینم اما پیمان دستم رو گرفت و گفت :دلم میخواد امشب برای آخرین بار در کنارت باشم بهم این افتخار رو میدی منم تو اون لحظه دلم براش سوخت و قبول کردم در حال رقصیدن بهم گفت:میدونی چقدر زجر کشیدم تا عشق تو رو از دلم بیرون کنم .گفتم:خدا رو شکر که موفق شدی آرزو میکنم خوشبخت بشی ..گفت:اشتباه نکن موفق نشدم اگر میبینی ازدواج کردم برای اینه که شاید زنم بتونه کاری کنه تا عشقش جایگزین عشق تو بشه و منو از این زجر کشیدن نجات بده گفتم :پیمان زن خوشگلی نسیبت شده ازش خوشم اومد .گفت :نه به خوشگلیه تو هیچ کس تو این دنیا به اندازه تو زیبا نیست پارمیس دلم میخواست امشب که بهترین شب زندگیه هر انسانیه تو رو تو اون لباس میدیدم اونوقت به همه آرزوهام میرسیدم وقتی داشت این حرفها رو میزد اشک تو چشماش جمع شده بود و صداش میلرزید میخواستم از دستش فرار کنم و برم بشینم اما دستشو سفت دور کمرم حلقه کرده بود میترسیدم کاری کنم که همه متوجه بشن و برای پیمان بد بشه به خاطر همین گفتم :پیمان تو الان باید با همسرت برقصی اون ناراحت میشه من دارم باتومیرقصم کاری نکن بهترین شب زندگیش تلخ بشه بزار من برم پیمان آبروریزی نکن .

گفت: راست میگی من نمیدونم چرا تو رو میبینم از خود بیخود میشم ببخشید اگه ناراحتت کردم .

ازت ممنونم که تو عروسیم رقصیدی و به این جشن شور و هیجان دادی ..........

گفتم:خواهش میکنم ..

خدا رو شکر اونا 5 ماهه ازدواج کردن از اون شب به بعد یک بار اونم روزی که مامانم پاگوشاشون کرده بود دیدمش خدا کنه که خوشبخت باشه چون من همش احساس میکنم نفرین پیمان باعث شده من نمیتونم به میثم برسم و این فکر داره عذابم میده اما من 5 سال قبل از اینکه پیمان ازم خواستگاری کنه عاشق میثم شدم نمیدونم فعلا مخم هنگ کرده ببخشید سرتون رو درد آوردم


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط پارمیس نظرات ()

خواستگار بی موقع

تو حیاط قدم میزدم که پدرم منو صدا زد .........پارمیس!

بله بابا ........دخترم تو اومدی تو حیاط کلی صدات کردم مگه مامان نگفت بیای شام بخوریم ؟

بابا من به مامان گفتم میل ندارم شما برین غذاتون رو بخورید .نه عزیزم بدون تو غذا مزه نداره ...........

بابا! بابا جون چرا آخه چرا با من اینکارو میکنید شما که همیشه به من اهمیت دادین و هر چی خواستم برام محیا کردین پس چرا وقتی که میبینید من و میثم همدیگرو میخوایم دارید مخالفت میکنید بابا جون میثم که غریبه نیست شما اونو از بچگی میشناسید تازه پدرش دوست قدیمی تونه پس این کارا چیه بابا شاید میثم هر بی احترامی و کم محلی رو به خاطر من تحمل کنه اما خانوادش چی؟

پارمیس جان تو که میدونی چقدر دوست دارم مگه من تو این دنیا چند تا دختر دارم که بخوام دو دستی تقدیم پسری کنم که نمیتونه از پس خرج و مخارج زندگی بر بیاد تو الان متوجه نیستی وقتی وارد زندگی بشی تازه مشکلات شروع میشه و اون وقته که میفهمی چه اشتباهی کردی اما دیگه نمیشه به عقب برگشت و دوباره تصمیم گرفت تازه اگر من هم موافقت کنم مادرت محاله قبول کنه پارمیس تو که وضعیت مادرت رو میبینی اون مریضه اگر عصبی بشه خدائی نکرده دوباره سکته میکنه به خدا حاضرم تمام زندگیمو بدم اما دیگه مادرت رو رو تخت بیمارستان نبینم پس حواست رو جمع کن و کاری نکن که پشیمون بشی اگر مادرت کوچکترین ناراحتی پیدا کنه هیچ وقت نمی بخشمت...

چشم بابا ولی یه خواهشی دارم ..باشه بگو ؟بابا شما با مامان صحبت کن من مطمئن هستم مامان رو حرف شما هیچ حرفی نمیزنه بابا من میدونم که با هیچ کس جزءمیثم خوشبخت نمیشم فقط شما میتونید کمک کنید شما هر طوری که صلاح میدونید مامان رو راضی کنید خواهش میکنم بابا این تنها آرزوی منه... اگه منو دوست دارین این کارو برام بکنید ...............بابا گفت:.باشه بهم فرصت بده بزار کمی فکر کنم ببینم بعد تصمیم بگیرم ..

مرسی بابا جون واقعا دوستون دارم عاشقتونم.

 بابا: مادر میز و چیده منتظر ماست تا عصبانی نشده بریم شام رو بخوریم که خیلی گشنمه ................باشه بابا شما برو منم الان میام ..........پس زود بیا .........چشم بابا

به سمت اتاقم رفتم و صدای گوشیمو شنیدم ....گوشی رو برداشتم دیدم میثم برام اس داده و نوشته از ناراحتی از خونه زده بیرون و سرگردون تو خیابونا میچرخه نوشته بود خیلی بهم احتیاج داره تا مثل همیشه با حرفهام آرامش بگیره خیلی دلم گرفت میثم چه گناهی کرده بود که من باعث شدم این همه زجر رو تحمل کنه همش به خودم لعنت می فرستادم که بهش زنگ زدم و گفتم عاشقشم حالا اون داره به خاطر من عذاب میکشه ومن هیچ کاری نمی تونم بکنم خلاصه بهش زنگ زدم و گفتم:

سلام عشقم کجائی؟

سلام ......پارمیس داغونم نمیدونم چیکار کنم مغزم هنگ کرده از یه طرف فکر تو هستم از طرفی فکر آیندمون..........از وقتی که از خونه شما زدیم بیرون همه بهم سرکوفت زدن و گفتن چرا باعث شدی ما تحقیر بشیم این عشق به جائی نمیرسه

پارمیس وقتی به این فکر میکنم تو رو از دست بدم دیونه میشم اینقدر منگم که نزدیک بود برم زیر ماشین تو بگو چیکار کنم ؟

عزیزم چرا با خودت اینطوری میکنی منم مثل تو داغونم میثم تو رو به خدا قسمت میدم برو خونه و استراحت کن قول میدم همه چیز درست میشه میثم جان من مرگ من اگه منو دوست داری همین الان برو خونه میترسم یه بلائی سر خودت بیاری به خدا من با بابا صحبت کردم و بابا گفت سعی میکنه مامان رو راضی کنه میثم همه امید من توئی تو اگه ناامید بشی من به کی تکیه کنم به خدا من به عشق تو نفس میکشم کاری نکن این نفس بریده بشه برو خونه رسیدی به من زنگ بزن باشه عزیزم .............

با گریه جواب داد :باشه فقط به خاطر تو و عشق تو بازم مثل همیشه با حرفهات منو سحر کردی نمیدونم تو نفست چی داری که منو دیونه کردی ؟

خوب دیگه این فوت کوزه گریه عزیزم .........یکدفعه پارسا در اتاق رو باز کرد و گفت :پارمیس معلومه کجائی مردم از گشنگی عزیز دوردونه بابا تا تو نیای بابا اجازه نمیده مامان غذا رو بکشه نمیخوای بیای ؟

چرا الان میام پارسا ببخشید تو برو من اومدم .........

میثم جان من برم تو رسیدی به من زنگ بزن باشه عزیزم ؟باشه چشم خانمی برو میبوسمت

منم همینطور میثم جان فعلا خداحافظ

وقتی وارد آشپزخانه شدم همه منتظر من نشسته بودند مامان چشماش قرمز بود و از چهرش مشخص بود گریه کرده تا نشستم مامان غذا رو کشید طفلک خیلی غمگین بود من چیکار داشتم میکردم همه اطرافیانم داغون و غمگین بودن در مونده وناامید به آینده فکر میکردم اما متاسفانه به هیچ جا نمیرسیدم چون نه میتونستم از خانوادم دل بکنم و برم سمت عشقم نه میتونستم از میثم بگذرم و به حرف پدر مادرم گوش بدم ..........

1 ماه از جریان خواستگاری میگذشت اما بابا هنوز با مامانم حرف نزده بود و میگفت هر بار که میخوام باهاش حرف بزنم حالش بد میشه منم دیگه ادامه نمیدم .

تو همون زمان پیمان پسر دائی مامانم که تو 20 سالگی هم از من خواستگاری کرده بود با خانوادش اومدن خونمون بعد از کلی صحبت و بگو بخند دائی گفت :پارمیس جان دائی به سلامتی درستم تموم شد و باید به فکر ازدواج باشی گفتم :دائی من تازه میخوام استراحت کنم و بگردم برای چی خودمو گرفتار کنم

دائی :ازدواج که گرفتاری نیست دائی راستش پیمان این چند سال و تحمل کرده تا تو درست تموم بشه بعد بیاد خواستگاری

بعد رو به پدرم گفت:سعادت جان اگه اجازه بدی این دو تا جون برن تو اتاق و بشینن با هم صحبت هاشون رو بکنن نگاه ملتمسانه ای به بابا کردم اما تا بابا بخواد چیزی بگه مامان گفت :حتما دائی خیلی هم عالی میشه بعد هم ما رو راهی کرد تا بریم تو اتاق قبل از اینکه برم تو اتاق مامان گفت: پارمیس نکنه از میثم چیزی به پیمان بگی خواهش میکنم مامان آبرومون میره عزیزم نتونستم دلشو بشکونم و گفتم باشه چیزی نمیگم

پیمان اومد روبروم نشست چشماش رو دوخت تو صورتم داشتم کلافه میشدم که شروع کرد به صحبت و گفت :پارمیس من چند ساله که منتظر این روزم همیشه عاشقانه دوستت داشتم اما تو هیچ وقت متوجه نشدی راستش دیگه نمیتونم تحمل کنم و میخوام که تو مال من بشی

حرفشو قطع کردم و گفتم اما من تو رو مثل برادرم میبینم و نمیتونم باهات ازدواج کنم

گفت :پارمیس من نمیخوام برات برادر باشم میخوام شوهرت باشم و زیر یک سقف باهات زندگی کنم من امروز عاشقت نشدم من از زمانی که تولد 18 سالگی تو جشن گرفتی بهت دل بستم اون روز مثل یه فرشته شده بودی اما تو این چند سال رفتارت طوری بود که نتونستم بهت بگم

گفتم پیمان دیگه چیزی نگو من نمیخوام و نمیتونم که با تو ازدواج کنم پس دیگه حرفی باقی نمیمونه گفت :آخه چرا حداقل یه دلیل قانع کننده بیار نکنه کس دیگه ای رو دوست داری ؟نه من به هیچ کس علاقه ندارم اما نمیخوام ازدواج کنم

پیمان :من که دست بردار نیستم از این به بعد هر کاری میکنم تا دل تو رو بدست بیارم ..........

پیمان بریم بیرون من دیگه حرفی ندارم ........

مشکلاتم کم بود که اینم بهش اضافه شد

اون پسر سبزه با چشم و ابروی مشکی قدی بلند و خوشتیپ بود و تازه درسش تموم شده بود جراح قلب و عروق تقریبا 4 سال از من بزرگتره با همه چیزهای خوبی که داره من هیچ وقت به عنوان شوهر دوستش نداشتم


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

خواستگاری 3

منو میثم بعد از کلی آه کشیدن تصمیم گرفتیم از اتاق بیرون بیام و قرار شد میثم به خانوادش بگه که برن خونه تا جلسه بعدی برای ازدواج تصمیم بگیریم. از اتاق که بیرون اومدیم میثم آروم به پدرش چیزی رو گفت و آقای جزایری رو به پدرم کرد و گفت :سعادت جان اگه اجازه بدی ما زحمت رو کم کنیم و بقیه ی صحبتها رو بزاریم برای بعد با این حرف خانواده ی میثم بلند شدن و پس از خداحافظی رفتن طفلکها مثل لشکر شکست خورده بودن خیلی دلم گرفته بود اشک مثل سیل از چشمام سرازیر شده بود رفتم تو اتاقم و از غم و دردی که تو وجودم بود به خودم میپیچیدم نمیدونستم چی کار کنم فقط به میثم و چشمای پر اشکش فکر میکردم بعد از مدتی مامان اومد و صدام کرد که برم شام بخورم منم که با اون حالم مگه چیزی از گلوم پائین میرفت گفتم:نه من چیزی نمی خورم میل ندارم مامان اومد کنارم نشت و موهامو نوازش کرد و گفت :عزیزم منو پدرت عاشق تو و داداشت هستیم و بهترنها رو برای شما میخواهیم تو دیگه خانومی شدی برای خودت میفهمی من چی میگم پس بیا و از فکر ازدواج با میثم در بیا من و پدرت صلاح تو رو میخواهیم حرفهای مامان در ظاهر خیلی قشنگ بود اما پتکی بود که تو سر من میخورد نمیدونم چی شد که افتادم رو زانوهاش و های های گریه کردم و با التماس ازش میخواستم که رضایت بده ما با هم ازدواج کنیم اما اون گفت نه من هیچ وقت راضی به این وصلت نمیشم و گفت تو الان داغی و متوجه نیستی چند سال دیگه خودت از ما تشکر میکنی که مانع ازدواجتون شدیم دیدم فایده نداره و مامانم کوتاه نمیاد دیگه چیزی نگفتم اما هر کاری کرد نرفتم شام بخورم سرم داشت منفجر میشد گلوم درد گرفته بود و احساس خفگی میکردم به خاطر همین رفتم تو بالکن تا هوا بهم برسه آرام آرام پله ها رو به سمت حیاط رفتم


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

خواستگاری2

اون روز بعد از کلی حرفهای قشنگ و دوست داشتنی میثم گفت :پارمیسم اگه موافقی تو رو برسونم و برم خونه که به مامانم بگم زودتر با مادرت صحبت کنه.

با اینکه دلم نمیخواست ازش جدا بشم گفتم هر چی تو بگی بزن بریم خلاصه میثم منو رسوند خونه و رفت وقتی وارد خونه شدم دیدم همه تو خونه منتظرم بودن تا در رو باز کردم مامان و بابا و پارسا با هم داد زدن تولدت مبارک و همگی پریدن منو بغل کردن و غرق بوسه کردن پدرم گفت: پارمیس بابائی تصمیم داشتیم برات یه جشن حسابی بگیریم اما گفتیم جشن و بزاریم برای چند وقت دیگه که درست تموم میشه اونوقت کل فامیل و دوست و آشنا رو دعوت میکنیم اما امروز به افتخار تولدت همگی شام مهمون من بدو حاضر شو که بریم .

واقعا عاشق بابام هستم اون مرد نازنینیه خیلی هم مهربونه فقط اگر با ازدواج من و میثم موافقت کنه دیگه ازش هیچ چیز نمیخوام وقتی داشتم آماده میشدم با خودم این حرفها رو میزدم که یک دفعه پارسا در اتاق رو زد و اومد تو و گفت پارمیس مامان داره با خانم جزایری صحبت میکنه از تعجب شاخ در آوردمتعجب آخه دقیقا 45 دقیقه بود که من اومده بودم خونه میثم چطوری به این سرعت رسیده و با خانوادش صحبت کرده که مامانش  زنگ زده خودمو جمع و جور کردم و گفتم :چی کار داره پارسا ؟

پارسا گفت :نمیدونم ولی از حرفها و صحبتهای مامان فهمیدم میخوان بیان خونمون اما مامان اصلا خوشحال نشد و اخماش تو هم رفت .

من که حسابی کنجکاو شده بودم رفتم بیرون دیدم مامان تلفن رو قطع کرده و داره آروم با بابام صحبت میکنه رفتم کنارشون و گفتم :مامان پارسا میگه خانوم جزایری زنگ زده چی کار داشت ؟مامانم با بی میلی جواب داد چه میدونم گفتم :وا یعنی چی گفت :ولش کن پارمیس امروزمون رو خراب نکن میخوایم بریم خوش باشیم .

اعصابم خراب شده بود چون نمیدونستم مامانم چه جوابی به خانواده ی میثم داده برای همین یه اس به میثم دادم و ازش پرسیدم که چی شده در جوابم نوشت پارمیس مامانت خیلی سرد و خشک برخورد کرده و به مامانم گفته پارمیس قصد ازدواج ندارهناراحت

اینقدر ناراحت شدم که اونشب زهر مارم شد مامان بابا و پارسا همش میگفتن تو چت شده چرا یه دفعه تو خودت رفتی ما امشب به خاطر تو اومدیم جشن گرفتیم .............

فردای اون روز اولین کاری که کردم به میثم زنگ زدم میثم گفت:پارمیس دیشب تا صبح نتونستم بخوابم و همش تو فکر بودم چرا مادرت اینطوری برخورد کرد .

گفتم:میثم تو به این زودی ناامید شدی عزیزم تو که گفتی به خاطر من همه کار میکنی پس کوتاه نیا

گفت :من دیشب با بابام حرف زدم قرار شد امروز با پدر تو صحبت کنه فکر نکنم پدرت به بابام که دوست قدیمیشم هست جواب ردبده پارمیس؟جانم عزیزم: اگر قبول نکن چی اگر روی بابام رو هم زمین بزنن اونوقت باید چی کار کنیم ؟

گفتم :میثم اینقدر فکر و خیال نکن ایشالله همه چیز درست میشه .بعد از کمی دلداری دادن به عشقم با هم خداحافظی کردیم ساعت 4 کلاسم تموم شد و سریع رفتم خونه که ببینم چه خبره اما مثل اینکه اتفاقی نیفتاده بود چون همه چیز عادی بود البته بابام هنوز سر کار بود و نیامده بود رفتم تو اتاق و به میثم زنگ زدم و ازش پرسیدم که پدرش با بابام صحبت کرده یا نه گفت قرار بوده باباش بره شرکت بابای من و حضوری باهاش صحبت کنه وقتی قطع کردم شنیدم بابام داره با مامان سلام و احوال پرسی میکنه منم زود رفتم بیرون بغلش کردم بوسیدمش و حالش رو پرسیدم هر چی تو صورتش نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد براش چای و شیرینی آوردم و کنارش نشستم بعد از اینکه چائیش رو خوردگفت :پارمیس بابائی میخوام باهات صحبت کنم وقت داری ؟گفتم آره باباجون فعلا درس ندارم و اون شروع کرد به صحبت و گفت که آقای جزایری پیشم بوده و ازت خواستگاری کرده مثل اینکه میثم عاشق تو شده تو چیزی میدونستی بابا؟ مونده بودم چه جوابی بدم چون نمیدونستم بابای میثم از عشق من به میثم هم چیزی گفته یا نه با من و من گفتم یه چیزایی میدونم سرش رو انداخت پائین بعد از چند دقیقه گفت تو میدونی که اونا از لحاظ مالی و خانوادگی در حد ما نیستن میثم 30 سالشه و تازه تونسته یک خونه 70 متری بخره نمیدونم چه فکری کردن که اومدن خواستگاری تو راستش تو رودروایسی با باباش که دوست چندین و چند سالمه گفتم بیان خواستگاری ولی اصلا راضی نیستم تازه موندم چطوری به مامانت بگم میدونی که رو تو خیلی حساسه و اگه بفهمه غوغا به پا میکنه .

گفتم بابائی مگه همه چیز تو زندگی پوله یعنی اونائی که پول ندارن خوشبخت نمیشن چرا شما همیشه ملاکتون مال وثروته و هیچ وقت به انسانیت و اخلاق ورفتار فکر نمیکنید .

گفت :اینائی هم که تو میگی مهمه اما ما تو خانواده ای نیستیم که بتونیم با هر کسی وصلت کنیم خانواده ی مادرت رو که میشناسی الان همشون منتظرن تا ببینن ما دخترمون رو به کدوم تاجر یا کارخونه دار یا دکتر مهندس میدیم بابا جمعه قراره بیان اگر با میثم صحبت کردی خودت یه جوری جواب رد بهش بده الان موندم چطور به مامانت بگم اینا میخوان بیان تو همون لحظه مامانم اومد نشست و گفت : چی میگین شما پدر دختر بابا همه ی ماجرا رو براش تعریف کرد وقتی مامان جریان رو فهمید با عصبانیت شروع کرد به دادو بیداد که اونا چقدر پرو هستن به خودشون اجازه میدن از دختر من خواستگاری کنن و به بابام میگفت چرا کوتاه اومدی و جواب رد ندادی من هاج و واج به مامانم نگاه میکردم و مونده بودم چی بگم مامانم به من گفت جمعه که میان میری خونه مادر بزرگت و ما بهشون میگیم تو دوست نداری ازدواج کنی برای همین گذاشتی و رفتی زدم زیر گریه و گفتم مامان چرا اینطوری میکنی خانواده میثم چندین ساله که با ما رفت و آمد دارن اونا خیلی آدمای خوبین توی این همه سال مگه بدی ازشون دیدی که داری این حرفها رو میزنی ؟مامانم با تعجب گفت یعنی تو ناراحت نیستی بهت برنخورد اونا از لحاظ مالی خیلی ضعیف تر از ما هستن فکر آبرومون رو کردی به فامیل چی بگم . بگم پسر فلانی اومده خواستگاری دختر یکی یدونه من میخوای همه بشینن پشت سرمون حرف بزنن .

واییییییییییییی داشتم دیونه میشدم عقلم به هیچ چیز نمیرسید بلند شدم رفتم تو اتاقم و در رو بستم بعد از چند دقیقه بابا اومد اتاقم دید دارم گریه میکنم نشست کنارم و با تعجب پرسید ؟پارمیس نکنه تو هم به میثم علاقه داری که اینقدر بهم ریختی ؟دیدم بهترین فرصت که همه چیز رو بگم چون اگر نمیگفتم خیلی دیر میشد منم با هق هق گریه شروع کردم و گفتم که چند سالی هست که میثم رو دوست دارم و منتظر این روز بودم بابام طفلک از ناراحتی سرخ شده بود اما بر عکس مامان خیلی صبور بود بعد از این که همه چیز رو تعریف کردم بابا گفت: باورم نمیشه تو چرا این کارو کردی چرا فکر آبروی ما رو نکردی حالا من چی میتونم به جزایری بگم چون در جوابم میگه دختر خودت پسر ما رو از راه به در کرده وای پارمیس قلبم درد گرفت نمیدونم چی کار کنم به مادرت چی میخوای بگی بفهمه داغون میشه چرا تو اینکار رو کردی.

طفلک بابام داشت اشک میریخت اونم با اون سن وسال به خاطر من دختر یکی یدونش که همیشه مثل چشماش بهش اعتماد داشت بغلش کردم و با گریه ازش عذرخواهی کردم وبهش گفتم تنها آرزوم رسیدن به میثم رفتم براش آب آوردم بعد از مدتی گفت فعلا نزار مادرت چیزی بفهمه وگرنه از ناراحتی یک بلایی سرش میاد تا من کمی فکر کنم ببینم باید چیکار کنم..

بعدا بابا بهم گفت که مامانت رو راضی کردم  که اونا میان تو خونه باشی به این شرط که خودت به میثم جواب رد بدی گفتم اما باباچرا اینو بهش گفتی ؟گفت بزار یک مدت بگذره کم کم باهاش صحبت میکنم ببین با خانوادت چی کار کردی بابا از اون روز که بهم گفتی میثم رو دوست داری حالم بده نمیدونم چی کار کنم گفتم بابا میثم پسر خوبیه اون منو خوشبخت میکنه و واقعا دوستم داره اما بابا جوابی نداد و رفت تو فکر منم دیگه ادامه ندادم.

روز جمعه رسید خیلی خوشحال بودم ولی چه فایده وقتی پدر مادرم مخالف بودن از صبح با دقت کارام رو کردم بهترین لباسم رو آماده کردم و منتظر نشستم میثم اینا قرار بود ساعت 5 بیان من از ساعت 4 لباس پوشیدم کمی آرایش کردم مامانم که رفتارای منو دید شک کرد و گفت پارمیس چه خبره چرا اینقدر دستپاچه ای و لباس پوشیدی مگه برات مهمه تو که میخوای جواب رد بدی دیگه چه فرقی میکنه که خوشگلتر دیده بشی یا نه گفتم مامان من به خاطر خودم این کارارو میکنم .

ساعت 5 میثم همراه پدر مادر خواهر و برادرش اومدن یه دسته گل خیلی بزرگ و قشنگ تو دست میثم بود تو لحظه ی ورودشون بر خلاف همیشه که میومدن خونمون مامان خیلی رسمی باهاشون برخورد کرد اما من و بابا سعی کردیم جو رو عوض کنیم که رفتار مامان زیاد مشخص نشه اما همه یه جورایی ساکت بودن و جو سنگینی بود میثم هر چند لحظه یک بار بهم نگاه میکرد غم سنگینی رو تو چشماش میدیدم که قلبم رو به لرزه می انداخت بعد از اینکه آقای جزایری کمی صحبت کرد حرف رو کشوند به سمت من و میثم و گفت :اگه اجازه بدید این دو تا جوون با هم صحبت کنن و خودشون تصمیم بگیرن بابا هم اجازه داد و گفت پارمیس جان برین تو اتاقت و با هم صحبت کنید وقتی با میثم میرفتیم سمت اتاق مامان صدام کرد و گفت بیا آشپزخانه کارت دارم بعد بهم گفت زیاد طولش نده جواب رد بهش بده بزار زودتر پاشن برن گفتم مامان تو رو به خدا قسمت میدم این طوری رفتار نکن اونا غریبه نیستن ما سالهاست با هم رفت و آمد داریم گفت باشه برو زودتر حواست باشه دیگه سفارش نمیکنم ههههههههههههها

رفتم تو اتاقم میثم نشسته بود رو تختم در رو بستم رفتم کنارش نشستم گفتم عزیزم نگران نباش من اینقدر مبارزه میکنم تا اجازه رو ازشون بگیرم گفت :پارمیس میترسم اگه تو مال من نشی دیگه نمیتونم زندگی کنم گفتم منم همینطور بدون تو میمیرم ...........


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

خواستگاری1

سلام دوستای گلم می دونم غیبتم خیلی طولانی شده . باور کنید از وقتی از سفر برگشتم حال و حوصله نوشتن نداشتم آخه پدرم داره کارارو جور میکنه تا ما رو برای همیشه از ایران ببره خیلی داغونم تو خونه فقط من مخالف رفتنم چطور میتونم میثم رو که 15 سال به پام نشسته بزارم و با خانوادم برم . واقعا دارم دیونه میشم هنوز نتونستم موضوع رو به میثم بگم اصلا نمیدونم چطوری بگم چون میدونم اگر بفهمه سکته میکنه امروز که باهاش حرف میزدم گفت:پارمیس عزیزم هر شب به مسجد میرم و با خلوص نیت برای امام حسین عذاداری میکنم .فقط ازش تو رو میخوام هیچ آرزویی ندارم جزء رسیدن به تو یعنی امام حسین حاجتم رو براورده میکنه ؟

با حرفاش درد سنگینی و رو قلبم احساس کردم اون واقعا روح پاک و لطیفی داره وقتی میثم اینا رو گفت من چطوری بهش بگم خانوادم چه نقشه ای برامون کشیدن شما راهنمائیم کنید از یک طرف پدر و مادرم که عاشقشونم و تا امروز هیچ وقت رو حرفشون حرف نزدم از طرفی عشقم همه ی هستیم کسی که دیوانه وار دوسش دارم و از صمیم قلب میپرستمش نمیدونم باید چی کار کنم بد بختی اینجاست هیچ کس تو خانوادم با ازدواج من و میثم موافق نیست .

آپ قبلی براتون گفتم که به خونه میثم رفتیم برای عید دیدنی کادو رو گذاشتم زیر تختش  و رفتیم روزها  یکی پس از دیگری میگذشت من و میثم روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر عاشق هم میشدیم . واقعا یک روح بودیم در دو جسم همیشه  پیش خودم میگفتم اگه خانوادم بفهمن که چقدر میثم رو دوست دارم بالاخره مجبور میشن موافقت کنن پدرم همیشه عاشق این بود که من رشته ریاضی رو انتخاب کنم  منم برای اینکه خوشحالش  کنم دائم درس میخوندم البته ناگفته نمونه که میثم هم همش تشویقم میکرد .بالاخره موفق شدم دبیرستان رو با نمرات عالی تموم کنم اونم تو رشته ی ریاضی سال اول تو کنکور قبول نشدم آخه خیلی سخت بود سال بعد هم قبول نشدم چون فکر و ذهنم دائم پیش میثم بود آخه چند تا خواستگار سمج داشتم که دائم تو خونمون پلاس بودن هر وقت که از کلاس می اومدم میدیدم مادر یا خواهرشون داره مخ مامانم رو میزنه که پسرم یا داداشم دیونه ی دخترتون شده و از این حرفها از شانس بد من دو تاشون از فامیلای تیتیش و پولدار مامانم بودن برای همین مامانم گیر داده بود که یکیشون رو انتخاب کن و همش میگفت  اونا میتونن تو رو خوشبخت کنن  اون موقع 20 سالم بود.

با پدرم صحبت کردم و گفتم میخوام درسم رو ادامه بدم و اصلا قصد ازدواج ندارم مخصوصا با این خواستگارایی که دارم چون اصلا ازشون خوشم نمیاد و نمیتونم به عنوان شوهر قبولشون کنم خلاصه پدرم رو قانع کردم تا با مامانم صحبت کنه که مامانم ردشون کنه خدا رو شکر همه چیز درست شد و از دست خواستگارام راحت شدم اما مادرم تا مدتها غر غر میکرد و میگفت دیگه از این شانسها بهت رو نمیکنه تو به بخت خودت لگد زدی ...و از این حرفها  خلاصه سال سوم تو رشته ی عمران  قبول شدم و مشغول درس خوندن شدم خدا رو شکر با شروع درس خانوادم هر خواستگاری رو که میومد رد میکردن و اجازه نمیدادند حتی پاش به خونه برسه منم از این موضوع راضی و خوشحال بودم .

4 سال از دانشگاه رفتنم میگذشت که با میثم ناهار رفتیم دربند تا با هم صحبت کنیم و برای آینده برنامه ریزی کنیم آخه آخرین ترم رو میخوندم اون روز ,روز تولدم هم بود که وارد 25 سالگی میشدم با یک تیر چند نشون میزدیم هم روز تولدم رو جشن گرفتیم هم برای آینده تصمیم گرفتیم میثم مثل همیشه منو سورپرایز کرد و یک کادوی خوشگل گذاشت جلوم مثل بچه ها ذوق کرده بودم و تحمل نداشتم صبر کنم میثم هم همش میگفت بعد از ناهار بازش کن خلاصه از هر دری حرف زدیم تا رسیدیم به اصل قضیه که خواستگاری بود .

میثم گفت:پارمیس عسلکم من با همه ی خانوادم صحبت کردم اونا خیلی خوشحال شدن که من تو رو انتخاب کردم و همشون سلیقمو تحسین کردن  مامانم گفت زودتر با تو صحبت کنم تا با تو  روز خواستگاری رو تعیین کنیم .بعد من به اونا بگم تا با پدر مادر تو موضوع رو مطرح کنن.

یادمه اون روز یکشنبه بود و ما با هم تصمیم گرفتیم که جمعه روز خواستگاری باشه.

ناهار رو که خوردیم کادوی میثم رو باز کردم .

واااااااااای میثم چقدر نازه (یک زنجیر طلا و توی زنجیر اول اسم من و میثم به اینگلیسی  )دستت درد نکنه عزیزم خیلی دوسش دارم دیگه تا آخر عمر از خودم جداش نمیکنم اون روز هر دومون خوشحال و سر حال به هم عشق ورزیدیم و حرفهای عاشقانه زدیم خدا رو شکر اون جائی که نشسته بودیم هم دنج بود هم خلوت فقط هر از گاهی گارسن می اومد و سوال میکرد که چیزی احتیاج داریم یا نه اونقدر تو حس بودیم که نفهمیدم میثم دستشو دور کمر من حلقه کرده و منو محکم تو بغلش گرفته ........

میثم همش به من میگفت دوست دارم و تا لحظه ی مرگ ازت جدا نمیشم چقدر زیبا بود حرفهاش بهم یه نیروی عجیبی میداد که هیچ وقت حسش نکرده بودم .

چه لحظات رمانتیک و قشنگی برای اولین بار توی اون چند سال میثم لبام رو بوسید

بهم گفت :عزیزم ببخش نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم اما  مطمئنم که تا چند روز دیگه تو مال من میشی وگرنه به خودم اجازه نمیدادم این کار رو با تو بکنم

راستش مدتها بود آرزو داشتم میثم منو ببوسه اما غرورم اجازه نمیداد اینو ازش بخوام  بهش گفتم :میثم خیلی به موقع بود و من لذت بردم ازت ممنونم امروز رو که روز تولدم بود به بهترین و زیباترین روز زندگیم تبدیل کردی.........

                                               

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

عید دیدنی

خلاصه کلی ذوق کرده بودم که بعد از مدتی عشقم رو ببینم . فردای اون روز مامانم به منزل میثم اینا زنگ زد خدا رو شکر خونه بودن فهمیدم که مامانم داره با مامان میثم حرف میزنه بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن مامان گفت که اگه آخره هفته منزل هستین وجائی نمیرین ما برای عرض ادب و عید دیدنی خدمتتون برسیم . و اینطور که فهمیدم مامان میثم اوکی داده بود و گفته بود که تشریف بیارین حالا دیگه همه چیز جور شده بود.

بعد از یکی دو ساعت مامانم از خونه بیرون رفت منم طبق معمول گوشی رو برداشتم و به میثم زنگ زدم  بعد از سلام و احوال پرسی میثم شروع کرد به عذر خواهی کردن و مدام میگفت :ببخشید که ناراحتت کردم . مونده بودم چرا این کارو میکنه و بهش گفتم عزیزم برای چی باید تو رو ببخشم مگه چی شده ؟

میثم گفت :خوب اون روز که زنگ زدی بهم نتونستم صحبت کنم تو هم 4 روزه که زنگ نزدی منم گفتم حتما از دست من ناراحتی که تماس نگرفتی .

گفتم :نه عزیزم این چند روز همش مهمون داشتیم همه ی فامیل برای عید دیدنی اومدن منم اصلا نمیتونستم سمت تلفن برم .گفت پس خدا رو شکر که فکرم اشتباه بود .جالا بگو ببینم مسافرت چطور بود خوش گذشت ؟

گفتم :جات خالی بد نبود اما مگه بدون تو میشه که خوش بگذره هر روز رو با یاد تو شب کردم و هر شب و با یاد تو صبح  , از حرفم کلی خوشش اومد بعد با خوشحالی بهش گفتم که یه خبر خوب برات دارم اگه تونستی حدس بزنی گفت پارمیس تو رو خدا اذیتم نکن دوباره میخوای 20 سوالی راه بندازی اینو که گفت دلم براش سوخت و گفتم که قراره آخر هفته بریم خونشون عید دیدنی میثم خیلی خوشحال شد و گفت: پس باید با مامان صحبت کنم که زنگ بزنه به مامانت و از شام دعوتتون کنه منم که از خدام بود ولی گفتم عزیزم مامانت رو تو زحمت ننداز بنده ی خدا اذیت میشه میثم گفت: تو کاریت نباشه من جورش میکنم.خلاصه بد از کلی دلبری کردن برای میثم ازش خداحافظی کردم . فردا وقتی از مدرسه به خونه اومدم مامان برام تعریف کرد که صبح خانم جزایری زنگ زد و ما رو برای شام دعوت کرد  و من هر کاری کردم که از شام بهشون زحمت ندیم و فقط برای شب نشینی بریم قبول نکرد.

منم که کلی خوشحال شده بودم گفتم : مامان ای کاش شیما اینا هم می اومدن مامان گفت: اتفاقا خانم جزایری گفت میخواد اونا و آقای سرمدی (منظور خانواده سعید )  رو هم دعوت کنه منم گفتم :آخ جون پس خیلی خوش میگذره....

تو اون هفته خیلی شاد بودم با این که امیدی نداشتم که بتونم مثل خونه شیما اینا با عشقم لحظاتی رو تو خلوت باشم اما دیدن میثم برام از هر چیز تو دنیا با ارزش تر بود اون عطری رو که با کلی مشکل خریده بودم تو یک کادوی قرمز پیچیدم و با ربان قرمز مشکی تزئینش کردم .پیش خودم گفتم کادو رو میبرم و تو یک فرصت مناسب به میثم میدم اگر هم فرصتی پیش نیامد که هیچ ..............

5شنبه با شیما تماس گرفتم اونم خوشحال بود که به  این مهمونی میاد وعشقش سعید رو میبینه حالا که من رازش رو فهمیده بودم احساس آرامش میکرد و میتونست با من درد دل کنه بهم گفت :پارمیس راست بگو این دفعه چه لباسی میپوشی اون بار که خوب دل میثم بنده خدا رو بردی گفتم :نمیدونم حسابی گیج شدم چون از کیش 2 دست لباش شیک آوردم ولی موندم کدوم رو بپوشم شیما خندید و گفت: میخوای بیام تو انتخاب کمکت کنم ذوق کردم و گفتم واقعا میای شیما ؟ گفت :آره عزیزم چرا نیام تو که میدونی چقدر برام عزیزی مثل یک خواهر . پس فعلا کاری نداری من برم آماده بشم بیام . گفتم: پس زود بیا خداحافظ .

منم وقتی با شیما خداحافظی کردم سریع شماره میثم رو گرفتم .

صدای دلنواز میثم رو شنیدم که گفت :بله  ..بفرمائید وای چقدر این صدا برام آرامش بخش بود .

گفتم :سلام میثم جان خسته نباشی عزیزم.

میثم: سلااااااااااام پارمیس جان چطوری عسلکم ؟خوبم تو چطوری؟میثم:والا خیلی خسته بودم ولی با شنیدن صدای تو همه ی خستگیهام در شد میگم چطوره ساعتی 1 بار به من زنگ بزنی تا من انرژی بگیرم و به کارم ادامه بدم .

میثم میدونی که از خدامه ولی با وجود مامان مگه میشه من این کار رو بکنم.

میثم:راست میگی عسلکم من توقعهای زیادی از تو دارم اما چی کار کنم که صدای دلنشینت رو دوست دارم ودلم میخواد هر لحظه باهات صحبت کنم .

گفتم ممنونم ازت میثم جان تو خیلی ماهی .اما مواظب باش زیادی ازم تعریف نکنی وگرنه اونقدر مغرور میشم که دیگه جواب سلامت رو هم نمیدم.

بعد از خنده ای کوتاه گفت :پارمیس سعی کن کاری کنی که فردا زود بیاید من که فکر نکنم امشب تا صبح خوابم ببره دیگه دارم لحظه شماری میکنم تا فردا تو رو ببینم .

گفتم:باشه عزیزم سعی میکنم زود بیایم (با شوخی)میخوای از صبح بیایم ناهار هم در خدمت باشیم.

میثم:کی رو میترسونی من که از خدامه ..........

گفتم :میثم جان ای کاش مثل خونه شیما اینا بتونیم چند دقیقه ای رو با هم صحبت کنیم راستش من یه چیز ناقابل برات از کیش آوردم دوست دارم بهت بدم.

میثم:پارمیس عسلکم چرا زحمت کشیدی تو برام بهترین هدیه از طرف خدائی وقتی این حسو دارم که تو مال منی به خودم میبالم و احساس غرور میکنم . در ضمن از خدامه که چند لحظه ای هر چند کوتاه باهات تنها باشم فقط خدا کنه موقعیت جور بشه .

برای میثم ماجرای خریدن عطر رو تعریف کردم باورش نمیشد که من همچین ریسکی رو کرده باشم فقط به خاطر اون و مدام میگفت :نهههههههههههه دختر تو عجب دل و جراتی داری اگر یک درصد مادر پدرت میفهمیدن چه جوابی بهشون میدادی گفتم بی خیال حالا که اتفاقی نیفتاد.گفت:خدا وکیلی باید بهت آفرین گفت با این دل و جرات پس این سوغاتی  بهترین و خاطره انگیز ترین چیزیه که تو کل زندگیم بهم دادن و مطمئنم که برام خیلی عزیزه و مثل جونم ازش نگه داری میکنم .

گفتم: میثم جان قابلت رو نداره عزیزم صدای زنگ خونه توجهم رو به خودش جلب کرد وقتی آیفون رو برداشتم شیما رو دیدم در رو براش باز کردم بعد از عشقم خداحافظی کردم .هر چند که لحظه ی خداحافظی از میثم بدترین لحظه تو زندگیمه اما چه میشه کرد.

شیما شاد و بشاش و پر سر و صدا از تو حیاط پرید تو خونه و منو بغل کرد و گفت ببین چقدر زود رسیدم از بس که دوست دارم .گفتم :دل به دل لوله کشی منم همین حسو نسبت به تو دارم عسیسم . با هم رفتیم تو اتاقم وهر چی که از کیش خریده بودم آوردم تا نشونش بدم.شیما بعد از دیدن لباسهام گفت :اون سری تیپت مجلسی بود ایندفعه اسپرتش کن که یه تغییر کلی بکنی . منم قبول کردم .یه شلوار مشکی براق خریده بودم با تیشرت مشکی جذب و یه کت فانتزی سفید که روی تیشرت پوشیده میشد با هم توافق کردیم که اونو بپوشم .

روز جمعه ساعت 5 بعد از ظهر به بابائی گفتم :باباجونم کی میریم گفت:چطور مگه ؟

گفتم :هیچی فقط میخواستم بدونم تا کارامو ردیف کنم.گفت حدودا یک ساعت دیگه ..منم رفتم تو اتاقم و شروع کردم به حاضر شدن ساعت 6 بود که مامانم صدام زد که اگه حاضری بیا که زودتر بریم .زود وسایلم رو برداشتم سوغاتی میثم رو هم گذاشتم تو کیفم و از اتاق اومدم بیرون و رفتیم به سمت خونه میثم اینا تو ماشین بابام آهنگ ابی رو گذاشته بود منم حسابی تو حس رفته بودم اصلا نفهمیدم کی رسیدیم که یک دفعه پارسا زد بهم و گفت :پارمیس حواست کجاست چرا پیاده نمیشی وقتی به خودم اومدم دیدم جلوی در خونه میثم اینا هستیم . سریع از ماشین پائین اومدم و همراه با بقیه زنگ رو زدیم بعد از چند لحظه صدای میثم از پشت اف اف شنیده شد بعد هم در باز شد و ما وارد راهرو شدیم میثم که معلوم بود حسابی هل شده پله ها رو دو تا یکی اومد پائین و با بابا و پارسا دیده بوسی کرد و همه رو به سمت بالا هدایت کرد .

من کمی مکث کردم وبعد آخرین نفر پشت سر مامان بابا و پارسا راه افتادم میثم که ایستاده بود تا بعد از همه بیاد بالا نگاهی عمیق به من کرد و یه چشمک پر از معنی بهم زد . حالا خوب بود که همه جلو رفته بودن و چیزی رو ندیدن.

بعد از سلام و احوال پرسی با حاضرین رفتیم تو پذیرائی و نشستیم  شیما اینا هنوز نیمده بودن اما سعید و خانوادش زودتر از ما اومده بودن 

بعد از چند دقیقه میثم با سینی چای اومد و از پدرم که بزرگتر بود شروع کرد و آخرین نفر من بودم که از تو سینی چای برداشتم دستام داشت میلرزید و فنجان به طرز وحشتناکی تکون میخورد میثم هم اینو احساس کرد و از ترس این که من چائی داغ رو نریزم و یک وقت نسوزم سریع اونو از دستم گرفت و گذاشت روی میز از خجالت آب شدم چون تقریبا همه این اتفاق رو دیدن جزء مردا که یک سمت دیگه نشسته بودن

اون چائی رو که نتونستم بخورم هیچی تا نیم ساعت مثل مجسمه خشکم زده بود و از خجالتم جرات تکون خوردن نداشتم .

خدا رو شکر که با صدای زنگ مادر و خواهر میثم از کنارم بلند شدن تا به مهمونا خوشامد بگن و من بیچاره تونستم کمی جابجا بشم تا خستگیم در بره ..........

وقتی شیما رو دیدم کلی خوشحال شدم چون همیشه با اون احساس آرامش داشتم و هم اینکه از تنهائی در می اومدم .

شیما اومد کنارم نشست و گفت پارمیس خیلی خوشگل شدی یه جورائی داری میدرخشی گفتم شیما اینقدر منو لوس نکن و مدام ازم تعریف کن چون امروز یه خراب کاری کردم که هنوز حالم جا نیمده و بعد همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم .

خندید و گفت ناراحت نباش عزیزم این اتفاق ممکنه برای هر کسی پیش بیاد سعی کن امشب رو خوش باشی چون از این موقعیت ها کم پیش میاد .

شیما بهم گفت پاشو بریم تو آشپزخانه اگه کاری دارن کمکشون کنیم شاید میثم هم به خاطر تو اومد . رفتیم تو آشپزخانه خواهر میثم داشت تند تند وسائل شام رو آماده میکرد ما هم با زور وایسادیم و کمکش کردیم آخه طفلکی همش میگفت شما زحمت نکشید ولی ما قبول نکردیم و با سماجت به کارمون ادامه دادیم 5 دقیقه نشد که میثم اومد تو آشپز خانه و تا دید که ما داریم کمک میکنیم به خواهرش غر زد که چرا گذاشتی شیما و پارمیس تو زحمت بیافتند منو صدا میکردی تا بیام کمکت منم سریع گفتم نه آقا میثم ما خودمون دوست داشتیم بیام کمک میترا گفت که شما دست نزنید .

میثم هم فهمید جریان چیه کوتاه اومد و دیگه چیزی نگفت ولی دلش نمی اومد از آشپزخانه بیرون بره نشسته بود رو صندلی و به ما نگاه میکرد .

میترا گفت: میثم پاشو برو بیرون بزار ما به کارمون برسیم .

میثم گفت نه خواهرم من به مامان گفتم از جاش بلند نشه من با کمک تو همه ی کارارو میکنیم .آخه طفلکی مامانش پا درد شدید داشت .

میترا هم دیگه چیزی نگفت و تسلیم شد .

اون شب بین ما برخورد دیگه ای پیش نیومد فقط آخر شب که میخواستیم بیایم خونمون موقع لباس پوشیدن رفتم اتاقش و سریع کادو رو گذاشتم زیر تختش و پریدم بیرون بعدش هم که خداحافظی کردیم و اومدیم.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

مسافرت عید

بعد از اون مهمونی دیگه همدیگه رو ندیدیم عید هم که قرار بود ما بریم مسافرت برای همین میثم خیلی بیتابی میکرد و برای من خیلی جالب بود  میثمی که همیشه  خیلی محتاط بود الان برای من بیقراری میکرد منم که از این حالت بدم نمیومد خوشحال بودم.

یک روز قبل از سال تحویل که ما پرواز داشتیم از فرصت استفاده کردم و به عشقم زنگ زدم.میثم تا صدامو شنید از خوشحالی برای اولین بار گفت:همای سعادت از صبح منتظر بودم صدای دلنشینت رو بشنوم دیگه تحمل دوریت رو ندارم آخه من چطوری تحمل کنم این چند روز با تو صحبت نکنم تو اولین و آخرین عشقی هستی که وارد زندگیم شدی . واقعا برام عجیب بود من مدتها بود که آرزوی شنیدن این حرفها رو از زبون میثم داشتم ولی نمیدونم چی شده بود که میثم خجالتی من داشت احساس واقعی شو به این راحتی می گفت بگذریم گفتم :عزیزم هم منم تحمل بی خبری از تو رو ندارم ولی چاره ای نیست مجبورم برم.

و برای این که از اون حا ل و هوا در بیایم مدام باهاش شوخی می کردم تا بخندونمش ولی اون اصلا نمی خندید

خلاصه بعد از کلی پر چونگی تا اومدم خداحافظی کنم میثم یهو زد زیر گریه باورم نمیشد چند لحظه ای تو شک بودم وقتی ام به خودم اومدم دیدم اشکهام مثل سیل رو گونه هام جاری شدن میثم من عشق من  داشت به خاطر دوری از من اشک میریخت وای خدایا تازه اون لحظه لذت عشق رو با تمام وجودم حس کردم  از خدا می خواستم عقربه های ساعت از کار بیفتن تا ما بتونیم مدتی رو تو همون حس قشنگ بمونیم ولی متاسفانه شدنی نبود .

گفتم :میثم جان  گفت: جانم عسلکم؟

گفتم:  من سعی میکنم از اونجا هر روز به تو زنگ بزنم تو رو خدا بی تابی نکن و بزار من با آرامش برم و گرنه به من خیلی سخت می گذره .

گفت : باشه عسلکم برو و سعی کن که بهت خوش بگذره منم با خوشی تو خوشم فقط قولت یادت نره .

گفتم: چشم عزیزم و خداحافظی کردیم

فردا وقتی از پله های هواپیما پائین می اومدم غم دوری و این که فرسنگها دور از عشقم هستم منو گرفت احساس دلتنگی میکردم اشک تو چشمام جمع شده بود و منتظر یه تلنگر بود که سرازیر بشه یاد حرفهای دیروز میثم آتشی در وجودم شعله ور میکرد که غیر قابل کنترل بود اما  چی کار میتونستم بکنم جزء تحمل چون اگه میخواستم ناراحتی کنم هم برای خودم سخت می گذشت هم مامان و بابام بهم شک میکردن پس تصمیم گرفتم خودمو کنترل کنم .

سه روز از رفتنمون به کیش  می گذشت ولی من نتونسته بودم به عشقم زنگ بزنم و واقعا کلافه بودم تا این که روز چهارم با کلی نقشه کشیدن تصمیم گرفتم خودم رو به مریضی بزنم و با خانوادم به گردش نرم . وقتی بابام دید تو رختخوابم و نمیخوام برم تصمیم گرفت منو به دکتر ببره اونقدر پرچونگی کردم تا راضی شد که دکتر نرم و تو هتل بمونم و استراحت کنم اما بنده خدا با حال گرفته از اتاقم بیرون رفت ( وای که چقدر از خودم بدم اومد ) خلاصه وقتی مامان و بابا و پارسا خداحافظی کردن ورفتن پریدم سمت تلفن و شماره رو گرفتم با صدای اولین بوق میثم گوشی رو برداشت .

سلام میثم جان

میثم :سلام عسلکم بی معرفت همیشه اینطوری زیر قولت میزنی .

نه به خدا چی کار کنم هر چی تلاش کردم نشد الانم با هزار مصیبت تونستم زنگ بزنم

میثم :میفهمم خودتو ناراحت نکن من خیلی بهم سخت گذشته  ولی تو مقصر نیستی باید یه جوری تحمل کنم اما نمیدونم چه طوری

شروع کردم به دلداری دادنش اونقدر حرف زدم که خودم هم خسته شدم بعد از چند لحظه سکوت گفتم میثم جان ببخشید اصلا نذاشتم تو حرف بزنی میثم گفت :عسلکم وقتی تو صحبت میکنی ترجیح میدم سکوت کنم چون حرف زدنت اونقدر شیرینه که لذت میبرم (آخه مدونید این عادت همیشگی منه تو خونه مدام با مامان و بابا و پارسا حرف میزنم و شوخی میکنم )خلاصه دل دادیمو قلوه گرفتیم  در آخر هم بهش گفتم منتظر تلفن من نباشه چون مطمئن نبودم که بتونم بهش زنگ بزنم .

فردای اون روز همگی رفتیم برای خرید سوغاتی همینطور که به مغازه ها نگاه میکردیم و میرفتیم تو یک فرصت مناسب جیم شدم و وقتی مطمئن شدم مامان اینا اون دورو بر نیستن رفتم تو مغازه عطر فروشی و یک عطر فارنهایت    برای میثم خریدم و سریع اومدم بیرون و بعد از کلی گشتن مامان اینا رو پیدا کردم طفلکی ها همشون داغون بودن فکر کردن دیگه نمیتونن منو پیدا کنن منم کلی غر زدم که شما حواستون به من نبوده و منو گم کردین ..خلاصه به خیر گذشت و بد از کلی خستگی برگشتیم هتل....

بقیه روزا هم با همه ی دلتنگیهاش گذشت و ما روز 13 بدر برگشتیم تهران فرداش وقتی که مامانم با پارسا رفت خونه مادربزرگم به میثم زنگ زدم ولی از شانس بدم تا سلام احوال پرسی کردیم برادرش صداش کرد میثم هم بعد از عذر خواهی گفت سرش شلوغه و نمیتونه صحبت کنه.........

دو سه روزی نتونستم به میثم زنگ بزنم چون عید خونه نبودیم اقوام یکی یکی برای عید دیدنی به خونمون می اومدن سومین شب بد از اومدنمون از مسافرت بابای گلم به مامان گفت: که با علی آقا اینا(منظور پدر میثم) تماس بگیریم و آخر هفته بریم خونشون برای عید دیدنی فکر کنید با شنیدن این خبر من چه حالی شدم دلم میخواست بپرم و صورت بابائیم رو غرق بوسه کنم ولی خودم رو کنترل کردم ..........

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

ماجرای شیما

وقتی شیما اون حرف و زد تمام بدنم یخ زد همش با خودم کلنجار میرفتم که چه چیزی باعث شده که شیما انقدر بهم بریزه .

فکر کردم بهترین راه اینه که با هم حرف بزنیم آخه اون بهترین دوستم بود و جای خواهر نداشته ام بود باهاش تماس گرفتم و ازش خواستم که بریم بیرون اولش قبول نمیکرد ولی بعد از اصرارهای من قبول کرد اما بغضی که تو صداش بود دلمو لرزوند.

قرار شد بیاد دنبالم که با هم بریم.

وقتی سوار ماشینش شدم دیدم چشماش قرمزه.به روی خودم نیاوردم تا رسیدیم پارک.

تا گفتم شیما چته؟ زد زیر گریه.منم هیچی نگفتم تا کمی آروم شه.بعد از چند دقیقه گفت:سعید به میثم چیزی گفته؟

من چشام گرد شد آخه چیزی از ماجرا نمیدونستم  ولی اسم سعید میخکوبم کرد.

یه جوری وانمود کردم که نفهمه من از چیزی خبر ندارم گفتم: نهههههه .ولی خودش طاقت نیاورد وشروع کرد به تعریف کردن ماجرا.هرچی بیشتر توضیح میداد من بیشتر تعجب میکردم.بدنم داشت میلرزید وسردی هوا هم لرزشم رو بیشتر میکرد.

بعد از گوش دادن به ماجرا دلم براش سوخت خواهر گل من انقدر عاشق بود که حاضر شده بود خودشو در اختیار سعید بزاره.الان هم هر دو ناراحت بودن که به خاطر یک لحظه هوس خودشونو تو درد سر انداخته بودن.

یه کم از سعید بگم.اون دانشجو بود پسر دوم بود و برادر بزرگش هنوز ازدواج نکرده بود و خواهرش هم که هم سن شیما بود در آستانه ازدواج بود خانواده سعید و خانواده من با هم صمیمیت بیشتری داشتن تا با خانواده شیما چون پدرهامون با هم همکار بودن

سعید به شیما قول ازدواج داده بود ولی شیما میترسید که دانشگاه قبول نشه و پدرش مجبورش کنه با پسر عموش که خواستگارشه ازدواج کنه.و ناراحتی شیما از این بود که نمیتونست حقیقت رو به خانواده اش بگه.

شیما ازم قول گرفت که این ماجرا رو هیچ کس حتی میثم هم ندونه منم بهش قول دادم.ولی بازم باورم نمیشد که سعید همچین کاری رو کرده باشه.اون روز به شیما کلی دلداری دادم اما خودم هم میدونستم که کاری از دستم بر نمیاد.

خوشبختانه اونا به هم رسیدن و من اون موقع فهمیدم که هرگز هوس رو توی هیچ ارتباطی دخیل نکنم 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

لحظات رمانتیک2

بعد هر دوتامون به خودمون اومدیم بعد میثم مثل برق گرفته ها از جاش پرید و کلی عذر خواهی کرد منم برای اینکه بیشتر از این ناراحت نشه گفتم مهم نیست.

من همیشه فکر میکردم این اتفاقها تو فیلما میافته اما اون روز برام ثابت شد که زندگی خودش به تنهایی 1فیلمه.

کمی با هم حرف زدیم و عهد بستیم که هیچ وقت همدیگه رو ترک نکنیم .اونقدر اون لحظات زیبا ودوست داشتنی بود که گذر زمان رو حس نمیکردیم که یه دفعه شیما در زد و پرید تو اتاق.

گفت:کم کم غیبتتون داره مشکل ساز میشه همه دارن سراغتونو میگیرن.میثم تا اینو شنید سریع از همون جایی که اومده بود برگشت پیش بچه ها و قرار شد بگه که رفته بود از ماشین داروهای مامانشو بیاره منم تو اطاق موندم که اگه کسی پرسید بگیم سرم درد میکرد استراحت میکردم.

خدارو شکر کسی بویی نبرده بود.وقتی با شیما از اطاقش اومدیم بیرون همه اومده بودن بالا.شیما اومد کنارم و گفت:چی بهم دیگه گفتین میثم دیگه اون آدم 2ساعت پیش نیست؟وقتی دقت کردم دیدم که شیما راست میگه همش سرش پایین بود و سعی میکرد تو چشام نگاه نکنه با کسی هم حرف نمیزد و همش تو خودش بود.مهمونی تا 2 شب طول کشید اما دیگه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

تا صبح تو رویای  حرفهای میثم بودم احساس میکردم دستهام هنوز گرمای صورتشو داره.

فرداش چند بار تلفن زنگ زد تا مامانم گوشی رو بر میداشت قطع میکرد.منم فکر نمیکردم که احتمال داره میثم باشه چون قرار بود من همیشه زنگ بزنم.مامانم با غر غر رفت خونه مادر بزرگم  به منم سپرد تلفن رو جواب ندم.

بعد از حدود 10 دقیقه دوباره زنگ زد منم بی هوا گوشی رو بر داشتم و خشکم زد آخه میثم بود با تعجب پرسیدم چیزی شده؟ صداش خیلی گرفته بود گفت:پارمیس از ناراحتی تا صبح خوابم نبرده.پرسیدم آخه چرا؟

گفت:من به شخصیت تو اهانت کردم .

من که از حرفهاش گیج شده بودم اما نخواستم اون بفهمه که معنی حرفهاشو نمیفهمم.جواب دادم چرا این فکر رو میکنی؟ گفت:وقتی دیروز دستهاتو تو دستهام گرفتم تو آسمونا بودم ولی بعدش وقتی به خودم اومدم از کارم بدم اومد که بدون اجازه تو بهت دست زدم تورو خدا منو ببخش عذاب وجدان هلاکم کرده.

من که تازه متوجه شده بودم اوضاع از چه قراره و دلیل ناراحتی دیشب رو هم فهمیده بودم خودمو از تک وتا ننداختم آخه سنی نداشتم یه دختر 16ساله اونم 13 سال پیش نمیشه بیشتر از این ازش توقع داشت بهش گفتم:مهم نیست خودتو اذیت نکن دیگه گذشته.

میثم گفت راستی پارمیس عجب تیپی زده بودی خیلی خوشگل شده بودی ولی دوست دارم فقط و فقط برای من این کارارو بکنی بهم قول میدی؟

منم بهش گفتم منم به خاطر تو اون تیپ رو زده بودم.میخواستم بهش یه جوری بفهمونم که من نمیتونم از عقاید شخصیم به این زودی و به خاطر کسی که تازه چند وقته باهاش آشنا شدم به راحتی دست بکشم فکر کنم اونم اینو احساس کرد چون دیگه ادامه نداد.آخه میثم خیلی عاقله.بعد از کلی بگو بخند از هم دیگه خدا حافظی کردیم.تا قطع کردم شیما زنگ زد توپش خیلی پر بود که چرا بهش زنگ نزدم اتفاقهای دیروز رو بهش بگم کلی دادو بیداد کرد.

منم همه چی رو براش تعریف کردم باورش نمیشد که میثم این کارو کرده باشه.

خواستم به شیما یه دستی بزنم ازش پرسیدم:از شما چه خبر؟اتفاق خاصی که نیفتاد؟

شیما یه هو هول شد گفت:مگه قرار بود اتفاقی بیفته؟مگه چیزی شده؟

اون موقع بود که فهمیدم خبرایی هست و شیما نمیگه.

منم بهش گفتم خیلی تابلو بود عزیزم.

شیما حسابی خودشو گم کرده بود میخواست انکار کنه ولی فکر میکرد من از همه چی با خبرم.

شیما با ترس گفت:کسی چیزی گفته یا رفتار من خیلی تابلو بود؟

منم که از همه جا بی خبر بودم گفتم :حالا فکر کن از کسی شنیدم که شیما یهو زد زیر گریه.

گفت تورو خدا کسی از ماجرا با خبر نشه تا یه خاکی به سرم بریزم .

اون لحظه احساس کردم که شیما کاری رو کرده که نباید میکرد.......


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

لحظات رمانتیک1

 

وقتی رسیدیم خونه ی شیما هنوز کسی نیومده بود.خیلی استرس داشتم طوری که شیما گفت قیافه ات خیلی تابلو شده خودتو کنترل کن عزیزم.رفتیم اتاق شیما تا یه کم به سر و وضعمون برسیم شیما همش میگفت عجب تیپی زدی خانم میثم تورو ببینه غش میکنه شیما هم تیپ زده بود اما نمی گفت برای کی اینکارو کرده اما مشخص بود که اونم عاشق کسی هستش که تو مهمونی حضور داره بالا خره  موقع اومدن مهمونا شد وهمه یکی یکی اومدن دل تو دلم نبود.

بعد از کلی انتظار بالاخره خانواده میثم اومدن وااااااااااااااااااااااااااااااای میثم عجب تیپی زده بود.یه تیشرت مشکی یقه هفت جذب با شلوار جین مشکی با کت مخمل دودی.

تا دیدمش دست و پام لرزید طوری که اگه شیما جمع و جورم نمیکرد همه چی لو میرفت تو همین حال و هوا بودم که یهو دیدم مامانش اومد جلو منو ببوسه مییثم هم زیر چشمی نگاه میکرد و همش میخندید بعدا که پرسیدم چرا میخندیدی گفت:دلم میخواست من جای مامانم بودمخجالت.

من و شیما همش دنبال فرصت بودیم که چطوری میثم و از جمع مهمونا بکشیم بیرون که داداش شیما گفت:این کارو بسپرید به من خودم درستش میکنم.

تو این فکرا بودیم که مامان شیما گفت دخترا بیان کمک برای آماده کردن شام بعد از چیدن میز شام وقتی به همه تعارف کردن برای شام همه بلند شدن  جز عشقممممممممممممم.

تا دیدم نرفت منم خودمو مشغول کردم که کسی شک نکنه وقتی اون رفت سر میز منم برم. میز که کمی خلوت شد میثم یه نگاه ه من کرد و از جا بلند شد منم فهمیدم که الان وقتشه جاتون خالی دویدم  دلم میخواست بخورم زمین که منو بگیره بغلش .

اما شانس ندارم کهخنده.

وقتی داشتیم غذا میکشیدیم همش چشمش به من بود وقتی داشتم برنج میکشیدم همزمان با من دستشو آورد سمت کفگیر تا دستمو بگیره وایییییییییی خیلی با حال بود من دستمو کنار کشیدم و اون برام غذا کشید بعدا برادر شیما یه کاری کرد که همه جوونا رفتیم یه گوشه باهم شام خوردیم و حرف زدیم من که هیچی نتونستم بخورم از بس که استرس داشتم میثم هم روبروی من نشسته بود و همش منو نگاه میکرد اونم بشقابش دست نخورده موند.

بعد از شام همه جوونا رفتیم ته  حیاط گلخونه بابای شیما که یه جای دنجیه وقتی همه مشغول دیدن گلها بودن و دسر میخوردن شیما علامت داد که دنبالم بیاین داداش شیما هم میثم و راهی کرد و ما از در بالکن وارد اتاق شیما شدیم.

داشتم تو آسمونها سیر میکردمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز باورم نمیشد که من و میثم تنها و در کنار هم هستیم.

داشتم از دلهره و استرس میمردم میثم دستمو گرفت کنار خودش رو تخت نشوند و گفت چرا دستهات یخ شده؟دستهامو گرفت  و رو صورتش گذاشت. صورتش بر عکس من داغ بود بعد هم دستهامو بوسید گفت چقدر منتظر این لحظه بودم اگه بدونی پارمیسم.

باورم نمیشد این کارا از میثم که خیلی محتاط بود بعید بود.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط پارمیس نظرات ()

روز میهمانی

بالاخره بعد از کلی انتظار روز جمعه فرا رسید صبح تا از خواب بیدار شدم به فکر انتخاب بهترین لباسم بودم دوست داشتم تو چشم میثم بدرخشم آخه خیلی غذاب کشیده بودم این چند وقتی که ندیده بودمش.بعد از کلی گشتن توی کمدم بالاخره عزیزترین لباسمو که بابام برام از دوبی آورده بود رو انتخاب کردم که تا اون موقع هیچ جایی نپوشیده بودمش.1بلوز یاسی کمرنگ با دامن یاسی مشکی چارخونه و پوتین های مشکی.

یه ترسی هم توی دلم بود که نکنه بابام اجازه نده دامن کوتاه بپوشم اما من خیلی دلم میخواست جلوی میثم اون لباسهارو بپوشم.

اون روز تا عصر با شیما همه برنامه هارو چک کردیم وقرار شد که من به بابام اصرار کنم که ما کمی زودتر بریم و موفق هم شدم.

اون روز از صبح چیزی نخورده بودم و فشارم افتاده بود و مادرم خیلی بیتابی میکرد و میگفت: میخوای منو تو نریم. من دلم هری ریخت  دستپاچه شدم و گفتم :نه مامان جونم حالم خوبه شیما منتظر منه من بهش قول دادم بعد از خوردن آب و عسل کمی بهتر شدم  و رفتیم به سوی وعده گاه.

 

                                                                   


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

راز ونیاز

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

سلام دوستان عزیز اینجا کلی مطلب نوشته بودم اما نمیدونم چرا چیزی نشون نمیداد خلاصه اش رو براتون میزارم.

اون روز کلی با خدا راز و نیاز کردم که حداقل خونه شیما بتونیم دقایقی همدیگه رو ببینیم و اگه خدا کمکمون کنه بتونیم باهم حرف بزنیم خیلی با خدا راز ونیاز کردم که آبرومون حفظ بشه ودر عین حال بتونم با عشقم  درد فراق چند وقته رو بیان کنم .

انشا الله در کوتاهترین فرصت دوباره میامقلب


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

دعوت

تقریبا شش .هفت ماه از دوستی من ومیثم میگذشت واین تلفن زدن های تکراری ادامه داشت .هر چی تلاش کردم تا میثم رو راضی کنم بیرون قرار بزاریم قبول نکرد و همش بهانه میآورد و میگفت;

پارمیس جانم اگر ما رفتیم واز بد شانسی دوست و آشنائی ما رو دید تکلیف چیه؟واقعا آبروریزی میشه چرا کاری کنیم که خدای نکرده سر زبونها بیافتیم .عزیزم تحمل کن تا من یک فکری بکنم .

منم که حسابی عصابم خورد شده بود همش باهاش لجبازی میکردم و بعضی وقتها هم قهر میکردم و چند روزی  بهش زنگ نمیزدم.خلاصه خودم با دستهای خودم یه گودال به چه بزرگی کنده بودم و رفته بودم توش نه میتونستم بیرون بیام نه تحمل داشتم توش بمونم وهمش به خودم فحش میدادم که چرا این دوستی رو شروع کردم.http://s1.picofile.com/file/6396893358/angry15.gif

همش در حال غصه خوردن وفکر کردن بودم تا حدی که پدر و مادرم به من شک کرده بودن و یک بار که یواشکی به حرفهاشون گوش میکردم شنیدم مادرم به پدرم گفت;

نمیدنم پارمیس چش شده رفتارش خیلی عوض شده همش تو خودشه ؟خیلی نگرانم نکنه اتفاقی افتاده که نمیخواد به ما بگه تو رو خدا باهاش صحبت کن ببین مشکلش چیه مثلا تو پدرشی

پدر ;باشه خانم چشم حتما این کار رو میکنم بزار سر فرصت مناسب باهاش حرف میزنم.

[آخه تو این مواقع همیشه پدرم پیش قدم برای دلداری دادن ونصیحت کردن بود]

چند روز بعد تو اتاقم داشتم کتاب میخوندم  که پدرم در زد و گفت;

پارمیس جان بیداری؟

جانم پدر بیا تو !پدرم اومد تو اتاق ونشست رو تخت کنارم.وبا نگاه مهربانش تو صورتم خیره شد . از خودم خجالت کشیدم که از این همه محبت و اعتمادش سوء استفاده کردم پدرم واقعا مهربون و دوست داشتنی بود و همیشه و در همه حال مثل یک دوست نصیحتم میکرد وقتی که باهاش حرف میزدم یا درد دل میکردم سبک میشدم وحرفهاش بهم آرامش میداد ولی چطوری میتونستم این راز بزرگ رو بهش بگم تا کمی سبک بشم

پدر شروع کرد به صحبت وگفت ;دخترم چیزی شده مشکلی برات پیش اومده ؟ چرا اینقدر تو فکری ؟چرا همش خودتو تو اتاق زندانی کردی واصلا بیرون نمیای از اون دختر پر سر و صدا وشیطون تبدیل شدی به دختری منزوی و گوشه گیر من که تو رو اینجوری بزرگ نکردم همیشه بهت پرو بال دادم تا تو جمع سری تو سرا در بیاری و برای خودت کسی بشی پس چی شد  بگو چی تو فکرته که داره آزارت میده بگو شاید بتونم برات کاری بکنم بشکن این سکوت و دختر چرا حرف نمیزنی ؟

اشک تو چشمام جمع شده   نزدیک بود همه چیز رو بگم به سختی خودم رو کنترل کردم وهمش به یاد حرف میثم افتادم که میگفت بین ما اختلاف طبقاطی وجود داره وپدرت هیچ وقت تو رو به من نمیده .بغضم رو فرو دادم وگفتم ;

نه بابا جون چیزی نشده کمی خسته شدم امسال درسهام سنگینه وهمه ی وقتم رو گرفته و باعث شده روحیه ام خسته بشه  .

پدر ;مطمئنی چیزه دیگه ای نیست ؟ پارمیس خیالم راحت باشه ؟

گفتم ;آره خیالتون راحت .

پدر ; خیله خوب حالا که اینقدر خسته ای منم برای ماه دیگه تعطیلات عید نوروز تدارک یک سفر رو میبینم تا انشاءالله تو هم روحیت بهتر بشه .

وای خدا پدرم چقدر مهربون و خوش قلبه من دارم چه کار میکنم این بزرگترین خیانت در حق پدریه که از جون ودل برای بچه هاش مایه میزاره.

بعد از دو روز پدرم وقتی به خونه اومد 4 تا بلیط دستش بود .سلام کرد وبا خوشحالی گفت;برای کل تعطیلات تو کیش جا رزرو کردم .

همه خوشحال شدیم مخصوصا پارسا از سر و کول پدر بالا رفتیم واونو غرق بوسه کردیم .

من وقتی به اتاقم رفتم تازه یاد میثم افتادم حالا چطوری متونستم 13 روز ازش دور باشم من که هر روز باید باهاش تلفنی صحبت میکردم چطوری این مدت رو بدون شنیدن صدای نازش تحمل میکردم .حالا اینم غصه ای شد رو غصه های دیگه...

فردای اون روز به میثم زنگ زدم که خبر رفتن به سفرمون رو بهش بدم.

سلام میثم جان حالت چطوره ؟

میثم;سلام خانوم خانوما چه عجب همین الان تو فکرت بودم میدونی دو روزه بهم زنگ نزدی ولی دل به دل راه داره هاااااااااااا[با خنده]

گفتم;آرهههههههههههه .میبینم خیلی به فکر منی اصلا برات مهمه که من باهات تماس بگیرم یا نگیرم .اگر برات مهم بودم برای یک بار هم که شده بیرون قرار میگذاشتی تا همدیگرو ببینیم .

میثم;پارمیس تو رو خدا اگه برام مهم نبودی جواب تلفنت رو نمیدادم انشاءالله آخر این هفته همدیگرو میبینیم

راست میگی میثم بگو جون پارمیس

میثم;جون تو راست میگم آخه خانم شکیبا زنگ زده وبرای جمعه دعوتمون کرده و به مادرم گفته شما رو هم میخواد دعوت کنه هنوز به شما زنگ نزده ؟

نه  . شیمای بد جنس هم به من چیزی نگفته حالا بعدا  حسابشو میرسم

میثم ؟ بله؟پدرم برای تعطیلات عید هتل........جا رزرو کرده من تو این مدت نمیتونم باهات تماس بگیرم .

میثم;راست میگی پارمیس یعنی من 13 روز از شنیدن صدای تودل شکسته محرومم وااااااااااااای

 خدا عجب شانسی دارم

گفتم;خودتو لوس نکن یک ذره دیگه ناله کنی میزنم زیر گریه ها همینطوریم کلی غصه خوردم .

میثم ; چرا گریه عزیزم تو که میخوای بری خوش گذرونی این منم که باید ناراحت باشم هم مسافرت نمیرم هم صدای تو رو نمیشنوم.

گفتم;میثم شما هم بیایید با پدرت صحبت کن وقتی که اومدین اونجا همدیگرو ببینیم .

میثم;نه نمیشه مامان و بابا که قراره با خواهرم میترا وشوهرو بچه هاش برن مشهد داداش میلاد هم با زن وبچه اش میرن شیراز من هم قراره بمونم مواظب خونه باشم و فعلا برنامه ای ندارم.

خیلی بد شد کاشکی میتونستید بیاید

میثم ;حالا این حرفها رو بی خیال باید برنامه ریزی کنیم خونه ی آقای شکیبا چطوری جیم شیم .

میثم منو نخندون تو چند ماهه هیچ جا منو نبردی بگردونی حالا میخوای جلوی مهمونا جیمزباند بشی منو ببری بیرون

میثم ;دختر یک کم فکر کن شیما دوستت صاحب خونس میتونه کاری کنه که ما ده پانزده دقیقه ای رو با هم تو اتاق تنها بشیم  تو هم میتونی به خواسته ی چند ماهت برسی

یعنی تو نمیخواستی؟ من چقدر بد بختم که تو رو دارم زور میکنم که منو ببینی؟

پارمیس فقط بهانه میگیری من منظورم این نبود منکه از خدامه با تو تنها تو پارک قدم بزنم ولی فکر تو رو میکنم آخه تو دختر ساده و پاکی هستی نمیخوام ازت سوء استفاده کنم.فقط همین نیت بدی ندارم به خدا

میثم صدای در میاد فکر کنم مامانم اومد فعلا کاری نداری خداحافظ.

سلام مامان جونم رفته بودی خرید خسته نباشی ؟

سلام عزیزم بیا کمک اینارو بزار آشپزخانه... چشم مامانی

وقتی داشتم به مامان کمک میکردم صدای تلفن اومد گوشی رو برداشتم تا گفتم بله؟

شیما از پشت خط گفت;کوفت وبله چقدر حرف میزنی خسته نشدی تلفن سوخت

گفتم ;شیما توئی به جای سلام کردنته از این به بعد یادم باشه اول از تو اجازه بگیرم بعد تلفنی با کسی صحبت کنم. شیما چه خبرا کم پیدایی

شیما;مامانم زنگ زد دعوتتون کنه برای جمعه اینقدر اشغال بود خسته شد این کار رو به من واگذار کرد .

پس چرا زودتر نگفته بودی من باید از زبون میثم بفهمم.

من نبودم مامان زنگ زده خونشون وقتی اومدم تازه خبر دار شدم حالا گوشی رو بده مامانت  منم بدم مامانم اینجا ایستاده مدام میگه گوشی رو بده من کاری نداری پارمیس جان بعدا زنگ میزنم با هم صحبت کنیم.

نه عزیزم سلام برسون خداحافظ

وای خدا چقدر خوشحالم دلم میخواد این هفته زود بگذره .......

در طول هفته چند بار به شیما و چند بار به میثم زنگ زدم تا با هم برنامه ریزی کنیمبه من زنگ بزن




+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

تاخیر

سلام دوستای گلم معذرت.معذرت.معذرت به خاطر این غیبت طولانی هر چی سعی کردم فرصتی پیدا نکردم تا ادامه ی داستان زندگیم رو برای شما عزیزان بنویسم .

آخه ماه رمضان با مهمونی دادن هاش ومهمونی رفتن هاش و شبهای احیاش حسابی آدمو سر گرم میکنه .برای همین شرمندم که نتونستم پای اینترنت بشینم و بنویسم .

به هر حال عزیزان من تو این شبهای عزیز مخصوصا شبهای احیا همتونو دعا کردم و از خدا خواستم تا حاجتهای همه را بر آورده کنه .

سعی میکنم زودتر بیام .خدانگهدارتون چشم


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

زنگ تلفن

وای باورتون نمیشه وقتی گوشی تلفن تو دستم بود تا شماره رو بگیرم چه حالی داشتم. هیجانی همراه با استرس شدید البته کمی هم خجالت چون تا اون روز هر بار که من و میثم  همدیگرو دیده بودیم خیلی رسمی عادی با هم سلام و احوالپرسی میکردیم.ولی از لحظه ای که تلفن وصل میشد این رابطه رنگ وبوی دیگری به خود میگرفت [ البته از نظر من ] به هر حال با هر زحمتی بود خودمو جمع و جور کردم وشماره را گرفتم . با صدای هر زنگ تلفن صدای قلبم شدید تر میشد وتپش آن بیشتر  بلاخره بعد از 4 بار زنگ خوردن الو الو  بفرمائید خدای من صدای خودش بود و من مثل کسی که روح از بدنش خارج شده بی حرکت و  آرام به صدا گوش میکرم که مدام الو الو میگفت مثل اینکه اونم احساس کرده بود که پشت خط مزاحم تلفنی نیست چون نمی خواست تلفن را قطع کنه فکر کنم بعد از 8 تا9 بار الو گفتن یک دفعه به خودم اومدم وگفتم سسسلام .                                               میثم ;سلام پس چرا جواب نمیدی خانم دیگه داشتم قطع میکردم.بادستپاچگی حال شما خوبه آقا میثم خوبم شما چطورید انشاءالله که خوبی مرسی پدر مادر خوبن خواهرتون چطور اونم خوبه همه خوبن آقای سعادت چطورن الان خبر دارن گل دخترشون داره با من حرف میزنه نه نه پدر از چیزی با خبر نیست ونباید باخبر بشه ... با خنده اوکی باور کنید دیگه حرفی نداشتم که بگم اصلا تمام حرفهایی که در طی 2 روز آماده کرده بودم همه از ذهنم پریده بود و مثل آدمهای دست و پا چلفتی به ته ته په ته افتاده بودم بلاخره  میثم سکوت رو شکست و گفت خانمی چی شد که بین اینهمه خاطر خواه که دور و برت  هست تو از من خوشت اومده....خوب دست خودم نبود کار دله میثم........وای چه پسر خوشبختیم من که دختری به خانمی تو از من خوشش اومده ..خجالتم ندید تو رو خدا  ...........خلاصه میثم شروع کرد درباره ی خودش حرف زدن که من تازه از سربازی بر گشتم هیچی ندارم  واین چند ماهی که پیش برادرم کار میکنم نتونستم پولی پس انداز کنم .نمیدونم چرا تو جلسه ی اولی که با هم صحبت میکردیم داشت این حرفها رو به من میزد ...به هر حال تو جلسه ی اول صحبت های ما از این حد بالاتر نرفت حتی به من نگفت که اونم واقعا منو دوست داره یا نه البته من انتظار زیادی داشتم چون هنوز صمیمیتی بین ما نبود  ولی حداقل میتونست زمان خداحافظی نشون بده که برای تماس بعدی لحظه شماری میکنه ولییییییییی. وقتی تلفن را قطع کردم و یکی یکی حرف هایی رو که بینمون رد و بدل میشد را از ذهنم گذروندم فهمیدم که اون میخواست به من بفهمونه بین ما اختلاف طبقاتی وجود داره واگر ما بهم وابسته بشیم پدر من صد در صد اونو قبول نمیکنه برای همین میخواست تا دلبسته ی هم نشدیم ماجرا رو تموم کنه ولی از دل داغون من خبر نداشت .یکی دو روز توگیجی و منگی به سر بردم اما چون نتیجه ای نگرفتم پیش دوستم ملیکا رفتم و ازش کمک خواستم  ملیکا هم مثل همیشه باصبر حرفهام رو گوش کرد وگفت پارمیس جونم تو نباید به این زودی نا امید بشی بهش زنگ بزن اگر واقعا دوسش داری باید خودتو آماده کنی تا از همه ی مشکلات به راحتی عبور کنی این رو هم بدون این راهی که میخوای بری خیلی سخته اما تو باید مثل کوه قوی باشی حرفهای ملیکا مثل همیشه بهم آرامش داد با خوشحالی به سمت خونه میدویدم اونم به امید اینکه به میثم زنگ بزنم در زدم مادرم مثل همیشه باصدای گرم ودلنشینش بهم سلام کرد .سلام مامان هنوز نرفتی خونه ی مادر جون نه عزیزم منتظر بودم تو بیای ببینم اگر گشنته عصرونه برات بیارم نه مامانی من سیرم خونه ی ملیکا همه چی خوردم .مامان;حال ملیکا چطور بود . خوب بود مامان سلام رسوند مامانش چی خوب بود خونه بود .بله مامان بله حالش  خوب بود خونه هم بود مامان برو دیگه دیر ت میشه  مامان چی شده پارمیس چرا اینطوری شدی .......هیچی مامان درس دارم. باشه پس من میرم که تو راحت بشینی سر درست بنده خدا خبر نداشت چه فکری تو سرمه راستی نگفتم مادر جون مادر مادرم هست که منزلش 2 تا کوچه با ما فاصله داره و مامانم هر روز عصر ها دو سه ساعتی پیش اون میره تا تو کار خونه بهش کمک کنه .خلاصه تا مامانم در و بست سریع پریدم و شماره ی میثم رو گرفتم سلام وای صدای اون نبود حالا باید چه کار میکردم میترسیدم برادرش باشه و اگه من بگم با میثم کار دارم بعدا اون میثم و سرزنش کنه تلفن رو قطع کردم و ده دقیقه بعد دوباره زنگ زدم بعد از چند تا زنگ خوردن ...سلام ,سلام میثم حالت چطوره توئی پارمیس شیطون نکنه ده دقیقه پیش هم تو بودی. آره من بودم راستی داداشت گوشی رو برداشت .آره چرا بهش نگفتی با من کار داری . یعنی ناراحت نمیشه .نه برای چی ناراحت بشه .میثم بله میخوام بدونم دوست داری با من ادامه بدی . آره خب کدوم پسری اینقدر خنگه که دختر زیبا و خانمی مثل تو رو رد کنه .پس چرا اون دفعه اون حرفها رو میزدی . چون من پسر احساساتی نیستم که بی گدار به آب بزنم همه ی جوانب رو در نظر می گیرم و نمی خوام به خاطر من زندگیت بهم بریزه . ولی من حاضرم هر کاری بکنم تا با تو باشم  .فکر پدرت رو کردی آقای سعادت مرد محترمیه نمیخوام هیچ وقت باهاش رودر رو وایسم .میثم بیا این حرف ها رو کنار بزاریم و درباره چیزهای دیگه صحبت کنیم .باشه پارمیس ولی سعی کن خیلی به من وابسته نشی که دل کندن ازم برات سخت بشه.برای اینکه بحث و تموم کنیم گفتم باشه من کی میتونم ببینمت میثم گفت ; حالا زوده بزار کمی بگذره و بیشتر همدیگر رو بشناسیم .واییییییییی نمیدونم این پسر چرا اینقدر محافظه کاره بر عکس من که دخترم از اون شجاع ترم.پارمیس میتونم بعضی وقت ها بهت زنگ بزنم .نه میثم این کارو نکنی نمیخوام کسی تو خونه بهم شک کنه هر وقت موقعیتم جور بود خودم باهات تماس میگیرم . باشه هر چی تو بگی این بار هم با رد و بدل شدن حرف های معمولی به پایان رسید .از اون به بعد من تبدیل شدم به دختری گوشه گیر وآرام همش دوست داشتم  در خلوت تو اتاقم بشینم وبا یاد میثم لحظه ها را بگذرونم هر وقت که کسی خونه نبود بهش تلفن میزدم و از لحظه لحظه ی دقایق لذت می بردم .

                                                                    


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

دوران زیبا

یادم رفت بگم پدرم از اون آدمایی بود که عاشق رفت وآمد هستند.حالا فامیل یا دوست و آشنا فرقی نمیکه بخاطر همین هم ما دائم مهمون داشتیم یا مهمونی میرفتیم .حدودا' 15سالم بود که از میثم  پسر یکی از دوستان باباخوشم اومد .این موضوع رو به دوستم شیما که اون هم دختر یکی دیگه از دوستای پدرم بود گفتم. شیما کلی تعجب کرد وگفت;پارمیس میدونی چی داری میگی من که تو حال و هوای دیگه بودم همش از میثم حرف میزدم .چون برادر شیما هم سن میثم بود اونا با هم خیلی صمیمی بودن من با التماس و خواهش از شیما می خواستم تا برادرش رو واسطه ی دوستی ما بکنه .

شیما ;پارمیس جان به عاقبت این کار فکر کردی چرا میخوای خودتو درگیر کنی اگه پدرت بفهمه چه جوابی بهش میدی منم  که گوشم هیچ چیز رو نمیشنید ومدام اسرار میکردم  تا بلاخره شیما تسلیم شد و قبول کرد تا با برادرش صحبت کنه باور کنید روزی ده بار به شیما زنگ میزدم تا ببینم چه کار کرده اونم هر بار یک بهانه می آورد که داداشم خونه نیست ,اومده وخوابیده و......... خلاصه کلافه شده بودم و تو یک سردر گمی به سر میبردم تا بعد از یک هفته انتظار شیما زنگ زد و شماره محل کار میثم رو به من داد راستی میثم حدودا 6 سال از من بزرگتر بود چند وقتی میشد که سربازیشو تمام کرده بود  ودر فروشگاه برادرش کار می کرد.

اون پسر سفید رو با موهای خرمایی وقد متوسطی بود .

فکر کنید حالا که بعد از این همه انتظار شمارشو داشتم و اون هم از ماجرا خبر دار شده بود من جرات نمیکردم بهش زنگ بزنم با یکی از دوستای صمیمیم ملیکا صحبت کردم اون بهم گفت نترس زنگ بزن وحرف دلتو بگو چون الان اون منتظر تلفن توست خلاصه کلی با خودم کلنجار رفتم  . بعد از 2 روز به میثم زنگ زدم  .

 

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

بیوگرافی

من تک دختر خانواده ام هستم یک برادر به نام پارسا دارم کودکی شیرینی را در کنار پدر,مادر و برادرم که 4 سال از من کوجکتر است  پشت سر گذاشتم .بعضی وقتها با خودم میگم ای کاش در همون دوران میموندم واز زندگیم لذت میبردم اما زهی خیال باطل بگذریم.کم کم داشتم بزرگ میشدم و میدیدم پدرم بیشتر از قبل حواسش به من است البته من دختر سر به زیر و آرامی بودم اما پدرم میگفت پارمیس جان بابایی آدمهای بد زیادن وتو باید مراقب خودت باشی و فقط به درس خواندن فکر کنی ومن هم که عاشقانه پدرم را دوست داشتم یک چشم میگفتم و می پریدم و یک بوس از اون لپش میکردم  ولی خب آدم نمیدو نه  در آینده چه اتفاقی براش می افته .  تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()

سلام

دوستان گلم سلام قصدم از این که این وبلاگ رو ساختم این بود که با شما عزیزان درد دل کرده باشم شاید که این بار سنگینی را که سالها بدوش کشیدم کمی سبک شود.ناراحت تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط پارمیس نظرات ()